هیچ کس جز علی نفهمید…
چادرت خاکی شد و زمین خجالت کشید از ناتوانی اش …
وتو آنجا که تنها شدی در کوچه های مدینه
نمیدانم چقدر در دلت قرآن میخواندی که چادرت را …
دست نامحرم تو را …
وچشم هایی که می گشت
به دنبال مردی با غیرت …
چشم هایی که پر از اشک بود اشکی که قطره قطره اش به رنگ درد بود…
دردی که هیچ کس جز علی نفهمید…
وتو آنجا که تنها شدی در کوچه های مدینه
نمیدانم چقدر در دلت قرآن میخواندی که چادرت را …
دست نامحرم تو را …
وچشم هایی که می گشت
به دنبال مردی با غیرت …
چشم هایی که پر از اشک بود اشکی که قطره قطره اش به رنگ درد بود…
دردی که هیچ کس جز علی نفهمید…

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 23:59 توسط حامد شیوندی
|
دل خورشید محک داشت؟!